مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

پشت لبخندی پنهان هر چیز،
روزنی دارد دیوار زمان،
که از آن،
چهره من پیداست.

بایگانی

همین قدر جذاب، همین قدر باحال!

جمعه, ۹ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۵۵ ق.ظ

دیروز تو راه برگشت از مزار مچ پام برگشت دوباره!

درد؟ یه اپسیلون هم ندارم!

ولی دارم به وضوح می بینم که استخون روی مچم دوباره اومده بالا و باید برم شکسته بند...

خدا؟ این خوشی های دم به دم رو از ما نگیر که ازت دلگیر میشم به همین برکت قسم! 

  • مضراب