مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

پشت لبخندی پنهان هر چیز،
روزنی دارد دیوار زمان،
که از آن،
چهره من پیداست.

بایگانی

این خانه از همیشه خراب است تا هنوز*

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

دو سه روز پیش فهمیدم مادرم راست می گه و آدم واقعاً بی خیالی هستم از هر نظر که فکرش رو بشه کرد.

یه جایی نشسته بودیم با دوستم بهار منتظر این که نوبتش بشه. 

ساعت اول در حال چُرت زدن بود...

ساعت دوم کم و بیش پرداخت به آدمای دیگه ای که اونجا منتظر بودن که چرا تو نوبت می زنن و فلان...

ساعت سوم تا ششم در حال غر زدن برای همه چیز بود از زندگیش گرفته تا دنیا و آدماش!

ساعت ششم که شد کم و بیش دستاش یخ کرد و به شدت عصبی بود و آماده جیغ زدن با تمام وجود... (آدم انتظار کشیدن نیست پنج دقیقه دیر برسم سر قرار میره! ما مچ شدیم چون آدمای به شدت وسواسی هستیم از نظر وقت شناسی! منتهی من صبرم وحشتناکه این جور وقت ها و بهار نه!)

و منی که همچنان طبق شش ساعت گذشته جفنگ می گفتم و هر و کر می کردم بلکه واکنش شدیدش نسبت به انتظار طولانی تو وجودش بمونه و فوران نکنه!

دقایقی قبل از رسیدن نوبت بهار و رفتنمون، محکوم شدم توسط بقیه منتظرها به مجرد سرخوش بودن... این که هر و کر می کنم چون از دردهای زندگی بقیه خبر ندارم... که تو زندگی مشترک نیفتادم که بفهمم زندگی چیزی برای خندیدن نداره!

واکنشم؟ هیچی یکی از دستای مثل یخ بهار رو گرفتم توی یه دستم تا گرم بشه و با دست دیگه شروع کردم ماساژ دادن کتف هاش و در گوشش حرفای چرت و پرت زدن و منفجر شدن جفتمون از خنده! 

اشتباه اغلب آدما اینه که مدیریت کردن بحران رو، یکی حساب میارن با سرخوشی!



* شعر از مهدی فرجی

  • مضراب