مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

پشت لبخندی پنهان هر چیز،
روزنی دارد دیوار زمان،
که از آن،
چهره من پیداست.

بایگانی

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را...

دوشنبه, ۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۴:۱۷ ب.ظ

1. از امکان اطلاع وبلاگ های به روز شده بیان بدم میاد. فقط آخرین پست آپ شده یه نفر رو نشون می ده و وقنی کلیک کنی هدایت میشی به همون پست. اینجوری کلی از پست های قبلی دوستانی که چند تا پست توی یه روز میذارن از دستم می ره همیشه :/

2. این چند روزه مشغول تایپ بخش هایی از یه کتاب به اسم کاروان هند بودم. کتابی در مورد شاعران ایرانی عصر صفوی که سفر به هند داشتن و سفرشون اثر داشته روی شاعریشون.
نمی دونم هند چی داشته که این تعداد عاشق داشته. یه زمانی می خواستیم با آبجی بزرگه بریم که یهویی ازدواج کرد و یهویی هم بچه دار شد و تمامی قول و قرارهامون برای سفر به فنا رفت... الان اونقدر ارزش پولمون اومده پایین که دیگه نمی تونم به چنین سفرهایی برم! 
البته یه سفرنامه هند تایپ کردم و چند تا هم خوندم ولی چیزی ننوشته بودن که نشون بده چرا اینقدر ایرانی ها قدیم الایام دوست داشتن سفر هند برن.

  • مضراب