مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

در هیاهوی زندگی دریافتم، چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم؛ و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود؛ دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود، و گرنه نمی شود؛ به همین سادگی

مضراب

پشت لبخندی پنهان هر چیز،
روزنی دارد دیوار زمان،
که از آن،
چهره من پیداست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قراره همیشه ی ایام نوشته هامون یه جور بمونه؟ نه!
یه زمانی خوش خوشان هستی و هر چیز کوچیکی شاد و شنگولت می کنه و میای تو وبت کلی با آب و تاب و خنده تعریفشون می کنی..
یه چند صباحی که گذشت یه کم بزرگتر میشی.. مشغولیت های ذهنی ات متفاوت میشه و بالطبع نوشته هات هم همزمان باهاشون عوض می شه.. پر از امیدها و برنامه های جذاب برای آینده هست نوشته هات.
یه مدت دیگه که گذشت بازم تغییر می کنی.. می شی یه آهسته و پیوسته تمام عیار که یه تکیه کلام بیشتر نداره: «به کتف چپم!» این همون زمانی هست که پست های وبت پر میشه از چس ناله بابت اتفاقاتی که باب طبعت نیست و یه وقتایی کاری نمی تونی بکنی برای رفع کردنشون یا حتی گاهی کاری هم از دستت برمیاد ولی دیگه حسش نیس. از جمله می شه به حضور بیماری هایی که کم کم سروکله شون پیدا می شه توی پست ها اشاره کرد. دقیقاً همین زمان هست که حتی کامنت هاتم دوست ندارند دیگه نسل های بعدی. عین پیرزن ها توصیه هایی می کنی که می دونی نسل جدید اصلاً خوششون نمیاد!
ممکنه یکی توی 30 سالگی برسه به این نقطه و یکی توی 50 سالگی.. ولی من توی 36 سالگی دقیقاً همین نقطه ایستادم! ایراد نگیرید به محتوای پست ها؛ اینجا یه آهسته و پیوسته هر روز و هر روز توی دفتر خاطراتش می نویسه.

بایگانی

از کلیپ هایی که دوست می دارم!

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۱:۲۴ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۹۷/۰۲/۲۲
مضراب